Le Café

I'm always here , Sitting on a chair ...

11

از روشن‌شدن راهنمای ماشین و کم‌شدن سرعت، فهمیدم که مدت زیادی‌است که مثل جیم توی فکر رفتم.

جیم وارد پمپ بنزین شد. می‌بایست باک را برای باقی سفر پر می‌کردیم. من به یکی از مغازه‌ها رفتم و دو لیوان قهوه با کیک شکلاتی خریدم.

بعد از خوردن قهوه، بی‌آن‌که بدانیم چه چیزی قرار است برایمان اتفاق بیفتد، با جیمی سیگار کشیدیم. ماشین را پارک کرده بود و پشت یکی از میزهای مغازه، نشسته‌بودیم. در آن لحظه، جیم را نمی‌دانم، اما از خودم مطمئنم که هرگز فکر این‌که لازم باشد مدارک ماشین را دم دست بگذاریم به ذهنم خطور نکرد. اما نمی‌دانم چه چیزی شد که جیم به این فکر افتاد که باید مدارک ماشین را در کیف یا چیزی نگه‌دارد. و این، یک دقیقه بعد از وقتی که از پمپ راه افتادیم به ذهنش رسید، و به من گفت که احتمالا در داشبورد است و بهتر است که آن را خارج از ماشین نگه داریم. شاید چون امن‌تر است و یا این که اگر ماشین را دزدیدند چیزی برای قانع کردن پلیس داشته باشیم.

اما تنها چیزی که می‌توانم با اطمینان از آن صحبت کنم، این مسئله است که هیچکداممان نمی‌دانستیم که یک هفت‌تیر قدیمی با سه فشنگ داخلش، و یک کیسه‌ی کوچک که یک پوکه و یک مرمی داخل آن گذاشته شده‌است، در داشبورد، انتظار ما را می‌کشد.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

10

می‌توانستم به داستان باب فکر کنم. به دنبال دلایلی بگردم که یک نفر ممکن است یکباره غیبش بزند. با وجود دختری که او را دوست دارد و حاضر است برایش به هر کاری دست بزند. احتمالا دانشجوی موفقی باشد که دختری مانند کسی که به کافه آمد از او خوشش بیاید. هر چند مارتی همیشه می‌گفت که اکثر دخترها از پسرهای احمق و بانمک خوششان می‌آید. اما من زیاد معتقد نیستم، شاید خیلی‌هایشان، ولی دختری که دنبال باب آمده بود از آن‌ها نبود. حداقل آن‌طور که من از ظاهرش فهمیدم.

اما هیچ‌کدام از این احتمالات چیزی را روشن نمی‌کرد. صرفا راه‌هایی بودند که به هیچ مقصدی نمی‌رسیدند. و طی کردن آن‌ها فقط سلاخی وقت بود. البته من هم دقیقا به دنبال همین بودم که زمان را بگذرانم اما فکر کردن به ماجرای باب، غیر از این که وقت را می‌کشت، باعث می‌شد که نتوانم درباره‌ی باب واقعی، فکر کنم. همان‌ مقداری که ممکن بود مرا نزدیک کند، می‌توانست دورکننده هم باشد. نمی‌شد به پیش‌فکرها اعتماد کرد. ماجرای باب دقیقا چیزی بود که در میانه‌اش بودیم، هر حرکت اشتباه یا فکر غلطی می‌توانست گران تمام شود.

                                         *

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

9

                                         *

مدت زیادی می‌شد که در کافه به سر می‌بردم. ذهنم عادت کرده‌بود که در کافه فکر‌کند. حرف نزدن جیم هم، این مسئله را تشدید می‌کرد. شاید لازم بود برای مدتی به چیزهایی غیر از کافه فکر کنم. شاید داستانی که جیم برایم تعریف کرده‌بود می‌توانست موضوعی برای فکر کردن و وقت گذراندن باشد، این که از کجا معلوم بود که او راست بگوید، گر چه تمام شواهدی که می‌گفت به ظاهر درست بودند و جور در‌می‌آمدند، اما من زیاد جیم را نمی‌شناختم، او هم مرا زیاد نمی‌شناخت، هر احتمالی ممکن بود. اما راست و دروغ بودن داستانی که او برایم تعریف کرده چه اهمیتی می‌توانست داشته‌باشد؟

اگر داستان همان چیزی بود که او برایم گفته‌بود و یا حقیقت، دقیقا عکس چیزی بود که او می‌گفت، فکر می‌کنم در این که حالا با او هم‌سفر هستم و هر دو برای ماجرای دیگری وارد این راه شده‌ایم، هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کرد.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

8

ترجیح می‌دادم به مارتی فکر کنم که الان در چه حالی است. جنی صبح‌ها به کارهای خودش می‌رسید و ظهر به بعد را در کافه به کمک دایی مارتی اش می‌آمد. تمیز کردن لیوان‌ها و شیشه‌ها، جمع و جور کردن خریدهایی که هر روز صبح مارتی برای کافه می‌آورد. درست کردن تست‌های ژامبون و بیکن تنوری. روزهای خوبی باید باشد برای مارتی. جنی را خیلی دوست داشت و از این که حالا کنارش و در کافه با او همکار شده بود می بایست خیلی خوشحال باشد. همیشه از کارهای او تعریف می‌کرد. گرافیک می‌خواند و یک‌بار هم من و مارتی را به گالری مشترکی که با چند نفر از دوستان دانشگاهش راه‌انداخته بود دعوت کرد. روز خوبی بود، برای اولین بار بود که او را می‌دیدم، دختر شلوغی بود. چشمان کبود و موهای قهوه‌ای روشنی داشت. کارهایش جالب بود، تجربی و بعضا ناشیانه. اکثر کارهایش را با زغال کشیده‌بود. از بعد از آن روز زیاد به کافه آمد، گاهی اوقات دوستانش را می‌آورد و مارتی اکثرا همه‌شان را مهمان می کرد. هر وقت می‌آمد مارتی تا یک هفته خوشحال بود. از این که جنی و دوستانش را مهمان کند حس خوبی داشت. می‌خواست مایه‌ی افتخار جنی باشد. بعد از سرطان خواهرش، او خیلی تنها شده‌بود. مارتی تمام سعیش را می‌کرد تا او را خوشحال کند، هر چند که خودش هم از مرگ خواهرش خیلی غمگین بود.

 هر سال تولد جنی، کافه را می‌بست و دربست در اختیار او و دوستانش می‌گذاشت. ما هم دعوت بودیم، خودش می‌گفت. جنی، صدای ضبط را زیاد می‌کرد. مثل همیشه، نیروانا.

با کلاه تولدی که سرش می‌گذاشت، انگار دوباره یک دختربچه‌ی پنج‌ساله می‌شد. مارتی بهترین کیک‌اش را درست می‌کرد با بهترین قهوه‌ای که می‌توانست درست کند. همیشه بهترین خاطرات در روز تولد او شکل می‌گرفت.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

7

جیم یک همبرگر ساده سفارش داده‌بود و من هم یک هات‌داگ با قارچ. غذایش بد نبود، نانش کمی مانده‌بود. اما طعم خردل تندش همه چیز را می‌پوشاند. تندی خوشایندی که با طعم سیب‌زمینی سرخ‌کرده ترکیب می‌شد و در آخر هم یک قوطی کوکا پایان دراماتیک داستان شام می‌شد.

                                                          *

هنوز آفتاب درنیامده بود، رنگ آسمان هنوز در شک بود. و جیمی چشمانش را به جاده داده بود.

هنوز خواب از سر هیچ‌کداممان بیرون نرفته بود. متل خوب بود اما جایی نبود که بشود یک شبه به آن عادت کرد. می‌شد بیشتر بمانیم، اما نه جیم موافق بود و نه من. هیچ وقت و زمانی برای ماندن یا رفتن باب از شهر تعیین نشده بود. و هیچ‌کس هم سراغی از ما نداشت. اما انگار زهر کنکاوی پیدا کردن او، کم‌کم در ما نفوذ می‌کرد.

هنگام بیرون آمدن، صاحب متل شماره و کارت متل را به من داد. علی‌رغم چهره‌ی گرفته‌اش، آدم مهربانی بود.

جیم معمولی می‌راند، نه آرام که انگار سفر سیاحتی می‌رود و نه تند که انگار باید به پروازی برسد. وضعیت ما هم مانند سرعت ماشین بود. برزخ جالبی بود، البته برای من خوشایند هم بود. اما شاید جیمی زیاد راضی به نظر نمی‌رسید.

تصور این که بخواهم دوباره سر صحبت را با او باز کنم سخت بود. زیاد با او در کافه دم خور نبودم که بخواهم درباره‌ی خاطرات مشترک حرف بزنم، از طرف دیگر او هم آدم ساکتی بود و بیشتر اوقات فکر می‌کرد.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧
    پيام هاي ديگران ()   

6

متل، قدیمی بود، این را از نئون خاک گرفته‌اش می‌شد فهمید. البته شاید هم به خاطر باد و بارانی بود که تازه آمده‌بود.

پیاده‌شدیم. جیم اول رفت و بعد از یک دقیقه برگشت. گفت که اتاق خالی دارد. چیزهایی از صندوق عقب برداشتیم و به سمت متل رفتیم. از پشت شیشه‌های بخار گرفته‌ی متل و زیر نور زرد رنگ چراغ‌هایش، می‌شد مهمانانش را حدس زد. هر چه بود، برای چنان متلی زیاد نبود.

کلید را از دختری که پشت پیشخوان بود گرفتیم و بعد به اتاق رفتیم. اتاق کوچک دوتخته‌ای با یک میز خیلی کوچک. تمیز بود و بوی نفتالین می‌داد. بعد از یک‌ربع دراز کشیدن روی تخت، به رستوران پایین متل رفتیم برای شام.

برگرهای زغالی، ساندویچ‌های جاده‌ای، کیک‌ها و دسرهای خانگی. همه‌ چیز روبه‌راه بود.

صاحب متل مرد چاقی بود که رکابی سیاهی پوشیده بود و روی بازویش یک خالکوبی قدیمی داشت. خودش سر میز آمد، خوش‌آمد دوستانه‌ای گفت و سفارش ما را گرفت.

و بعد دخترش، که همان دختر پشت پیشخوان بود و نامش الین بود، غذاها را سر میز آورد. دختر سفید و لاغری با صورت لک و پیسی و موهای تقریبا حنایی. بی‌اختیار یاد خواهرزاده‌ی مارتی افتادم، که احتمالا در همین لحظه داشت به دایی‌اش کمک می‌کرد. جیم هنوز سکوت کرده‌بود و با دیدن الین انگار به چیزی فکر می‌کرد. همین امروز، فردا بود که بالاخره ماجرای عشقش را از زیر زبانش بیرون بکشم. جیمی همیشه از صحبت درباره‌ی دختر مورد علاقه‌اش واهمه داشت. همیشه سکوت می‌کرد. اما من دیگر داشتم تحملم را از دست می‌دادم.

 

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

5

            اگر دوباره او را ببینی چه‌کار می‌کنی؟

          نمی‌دانم. شاید آن‌قدر مطمئنم که قرار نیست او را دوباره ببینم که تا به حال به آن فکر نکرده‌ام. ولی سوال عجیبی است. خیلی احتمالات وجود دارند. فکر می‌کنم بیش‌تر بستگی به برخورد او داشته‌باشد.

          خب اگر جای او بودی و خودت را دوباره می‌دیدی، چه برخوردی می‌کردی؟

          هیچی، رویم را برمی‌گرداندم و به راهم ادامه می‌دادم. شاید هم منتظر حرکتی از سوی خودم می‌شدم، و چون خودم هم منتظر حرکتی از سوی او بودم، هیچ‌گاه هیچ اتفاقی نمی‌افتاد!

                                            *

کم‌کم هوا تاریک می‌شد. در تمام این مدت، هر دو به نتیجه‌ی دلخواه رسیده‌بودیم. فراموش کردن دوچیز، راهی که می‌رفتیم و ماجرای باب. پس از یک صحبت نسبتا طولانی، مدتی فقط به جاده خیره شدیم و چیزی نگفتیم. گرگ و میش هوا جاده را خیلی جذاب می‌کرد. جاده‌ای که در یک ظهر تابستانی چیزی جز سرخوشی ندارد، در گرگ و میش هوای اواخر پاییز به نحو مرموزی آبستن حادثه می‌شود. انگار گذراندن هر مایل، به منزله‌ی گذشتن از یکی از مراحل خطر است.

نور بی‌جان قرمز رنگ ابر روی جاده افتاده‌بود. تنها چراغ‌های ماشین مارتی بود که ما را جلو می‌برد. ماشینی که مانند خود مارتی قدیمی بود، اما برای یک عمر راندن نیرو داشت.

جیم در یکی از متل‌های کنار جاده پارک کرد. بدون این‌که چیزی به او بگویم، انگار فهمیده‌بود که من هم با جمله‌ی: "برای امروز کافی‌ست." موافقم.

 

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

4

و بعد رفتن از شهر و آمدن به این‌جا و به کافه‌ی مارتی برای استخدام!

چاره‌ی دیگری نبود. هیچ‌کس به یک دانشجوی فراری که مظنون به قتل است کار خوب نمی‌دهد. البته مارتی آدم خوبی بود. فکر می‌کنم ارزشش را داشت.

خب. بگذار مرور کنم. دانشجوی ساده‌ی ادبیات و استاد خبره‌ی هم‌جنس‌باز! شاید به نظر داستان عجیبی بیاد، اما غیر قابل باور نیست. وضعیت بدی‌ است. قبول دارم، تو چاره‌ای نداشتی. بهترین کار را کردی. هیچ‌کس حرف استاد را رها نمی‌کند تا حرف توی دانشجو را قبول کند. این مسلم است.

البته او نمرد. بعد از یک‌ماه توی کافه کار کردن، بالاخره توانستم با ماجرا کنار بیایم. به یکی از دوستانم زنگ‌زدم. گفت که ماجرا در دانشگاه صدا کرده. استاد فقط بی‌هوش شده‌بود و زنده مانده. یک ترم مرخصی گرفته. گفت که برگشتنم به دانشگاه، احمقانه است. چون فرار کردم و حالا همه می‌دانند کار من بوده. هرچند که فرار نمی‌کردم وضع بدتر می‌شد. اما استاد من را بخشیده و حالا کسی دنبالم نیست.

خبر خوبی بود. این که یک‌ماه دلهره دیگر قرار نیست ادامه پیداکند خبر خوشحال‌کننده‌ای بود. برنگشتن به دانشگاه هم بهای سنگینی نبود. آن‌قدرها هم ارزش نداشت. تنها چیزی که کمی اذیتم می‌کرد این بخشیده‌شدن برای گناه نکرده بود، آن هم توسط آن حرامزاده!


+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

3

بعد از بیرون آمدن از دفترش همین فکرها را با خودم کردم. اولین قدمم را که بیرون گذاشتم، برگشتم و دوباره بدن بی حرکتش را که روی میز پخش شده‌بود، دیدم. علامتی از نفس کشیدن نبود.خونی که از گوشه‌ی میز شره می‌کرد، وحشتم را بیشتر می‌کرد واحتمال مرگ را قطعی‌تر نشان می‌داد. تمامی فکرها به محض گذشتن از در دفترش توی ذهنم می‌ریخت. اتفاقی که فکرش را نمی‌کردم. کشتن یک استاد. تحملش سخت بود. دستم را تا رسیدن به دستشویی طبقه پنهان کردم و بعد با تمام وحشت خون را از دستم شستم. نمی‌توانستم توی آینه نگاه کنم. دستمال را از یکی از توالت‌ها درآوردم و لکه‌های شتک شده از دستم را از سفیدی سرامیک دستشویی پاک کردم. سرم داغ بود. نفهمیدم در چه مدتی از آن‌جا تا بیرون از در دانشگاه را طی کردم. تاکسی گرفتم و گفتم تا هرجا که برود با او می‌روم. جلوی یکی از کافه‌های مرکز شهر پیاده‌شدم. به قدر کافی از دانشگاه دور شده‌بودم.

بدون هیچ فکری وارد کافه شدم. پیدا‌کردن یک میز که کنار پنجره نباشد کار ساده‌ای نبود.

احساس می‌کنی همه‌ی پیاده‌رو تو را می‌شناسند. همه‌ی نگاه‌ها تو را می‌پاید. و هر لحظه منتظری صاحب کافه کنار میزت بیاید و تو را به بیرون راهنمایی کند.

بالاخره پیداشد. نمی‌دانستم چه چیزی سفارش بدهم. شاید یک قهوه‌ی سیاه با پک سنگین سیگار آرام‌ترم می‌کرد. فکر نکردم، نمی‌توانستم فکر کنم. شاید این را ناخودآگاهم ‌گفت. چند دقیقه بعد، زل زدن به فنجان خالی قهوه و فیلترهای سوخته‌ی له‌شده در جاسیگاری. برای بار دهم در ذهنم با مشت توی صورت او زدم و فرار کردم. خودم را ده‌بار دیدم که وارد کافه شدم و ده‌بار دقیقا روی همین صندلی نشستم و قهوه خوردم و سیگارها را دود کردم و حالا نوبت روشن‌کردن سومی رسیده‌بود.

یک‌ساعتی می‌شد که توی کافه نشسته‌بودم. با اضطراب عجیبی، مانند کسی که می‌خواهد در یک استخر آب سرد شیرجه بزند، و اول نوک پایش را توی آب می‌زند، اولین قدم را داخل خیابان گذاشتم. می‌دانستم که باید بروم.

 

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

2

سرمای خوشایندی به همراه بوی نم که در هوا بود وارد ماشین می‌شد. شیشه را پایین کشیدم تا با ادای احترام به فیلیپ موریس، و یک نخ مارلبورو، جیم را سر حرف بیاورم. صدای باز شدن در زیپو و شعله‌ی گرمی که من و جیم سیگارمان را با آن روشن‌کردیم. پک سنگینی زد و چند ثانیه نگه داشت، وقتی که دود را بیرون می‌داد، انگار فکرهایش را هم خالی می‌کرد. از حرکات صورت و باز شدن چین‌های پیشانی‌اش می‌شد فهمید که سبک‌تر شده‌است. انگار داروی مارلبورو اثر کرده‌بود! جیمی به خودش قبولانده‌بود که راه دیگری نداشته، یا باید به این سفر می‌آمد، یا برای همیشه به خودش دروغ می‌گفت و با فکر کردن به ماجرای باب، خودش را شکنجه می‌داد. چاره‌ای نبود، انگار جیم تن داده‌بود.

چرا انصراف دادی؟

به خاطر یک استاد عوضی. از همان اول که در پله‌ها دیدمش، نگاهش به همه عجیب بود. اسمش را از بچه‌ها پرسیده‌بودم، و تمام تلاشم را می‌کردم تا با او کلاس نگیرم. اما بعد از چهار ترم مجبور شدم.

استاد باسوادی بود، توی کارش حرف نداشت. چندتا از کتاب‌هایش را قبل از دیدنش خوانده‌بودم. برای نهار می‌آمد و در قسمت دانشجوها غذا می‌خورد، با همه خوش و بش می‌کرد. آدم خوش‌زبانی بود. آخر ترم من را به دفترش برد، و بعد از یک‌ساعت مقدمه چیدن و صحبت از مسائل مختلف، بالاخره جمله‌ای که منتظرش بودم را گفت. از همان ابتدای ورود به دفترش خودم را آماده‌ی این جمله‌اش کرده‌بودم. و بعد با تمام قدرت مشتم را توی صورتش رها کردم. انگار زورم صدبرابر شده‌بود. و بعد خونی که نیمه‌ی پایین صورتش را پوشانده‌بود.

داشت به سمتم حمله می‌کرد که مشت دیگری را توی صورتش تخلیه کردم. سرش روی میز افتاده‌بود. نمی‌توانست مرده‌باشد. دو تا مشت آن‌قدرها قابلیت نداشت که یک آدم را بکشد.

معلوم نیست، شاید بتواند بکشد، گاهی اوقات ترس مثل مورفین کار می‌کند، تمام بدنت بی‌حس می‌شود، حالا میتوان هر قدرتی را سوارش کرد و شاید هم بشود یک نفر را کشت.


+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

1

بعد از نزدیک یک ساعت از شهر خارج شدیم. ناخودآگاه وارد جاده و راهی شده‌ بودیم که شاید هیچ وقت قرار نبود به آن پا بگذاریم.

ابری که روی جاده‌ی تخت، پهن شده بود، دشت‌های کنار جاده را عجیب‌تر می‌کرد. مخلوط حسی از زیبایی و تهدید.  جاده نسبتا خلوت بود، هنوز فصل تعطیلات نرسیده‌بود. هر از چند گاهی، ماشینی از روبه‌رو می‌رسید و سکوت بصری جاده را می‌شکست.

دوساعت گذشته‌بود و حتی یک کلمه از دهان هیچ‌کداممان در نیامده‌بود. جیمی تمام حواسش به جاده بود، و فرمان را جوری در دستانش گرفته‌بود که انگار شیئی بی‌خاصیت است. فکرش جای دیگری بود، شاید به اتفاقی که پیش‌آمده‌بود فکر می‌کرد و چندین‌ بار در ذهنش مرور می‌کرد. شاید پشیمان بود و ترجیح می‌داد در همان کافه بماند، و نهایتاً هنگامی که دختر با او تماس می‌گرفت، به او می‌گفت که پیدایش نکرده‌است یا دروغی از این دست. چیزی که مشخص بود، این بود که در زمانی که دختر در سفر به شهر دوم بود، به کافه نمی‌آمد و از نرفتن جیمی با خبر نمی‌شد. اما شاید این مسئله برای خود جیم هم تبدیل به یک سوال شده‌بود و آمده‌بود تا جوابی برایش پیدا کند. ناپدید شدن باب و خاطره‌های یکسان فکر خودم را هم درگیر کرده‌بود. شاید این مسئله برای مارتی هم پیش آمده‌بود که به رفتن جیم و من اصرار داشت. جادوی حکایت باب همه را درگیر کرده‌بود. مارتی هم سهم خودش را در این ماجرا وسط گذاشته‌بود. قرض دادن ماشینش که البته خیلی سال بود که در پارکینگش مانده‌بود و حتی یک استارت هم نخورده‌بود. همچنین مرخصی بی‌زمانی که به جیم داده‌بود، معلوم نبود که این سفر چه‌قدر طول بکشد و مارتی این را خوب می‌دانست. برای همین خواهرزاده‌اش را برای کمک به خودش آورده‌بود.

 

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()   

شروع

جیمی بعد از خداحافظی بلاتکلیفی، تلفن را قطع کرد.

پشت پیشخوان نشست. حرف‌هایی که توی کمتر از یک دقیقه شنیده‌بود را تکرار می‌کرد.

دختری که چند روز پیش به کافه آمده بود، آن طرف تلفن بود.

جیمی بی مقدمه، انگار که همان مکالمه‌ی کم‌تر از یک دقیقه را تکرار کند، شروع به گفتن کرد.

توی خاطراتی که جمع کرده بود، ردی از باب در دو شهر مختلف پیدا کرده بود. در میان خاطرات، دونفر دو جای مختلف او را دیده بودند.

دختر از جیمی خواسته بود تا به یکی از آن شهرها برود و خودش هم سراغ دیگری می‌رود.

جیمی هنوز سرش از این درخواست گیج بود.

مارتی کلید شورلت سیاهش را روی پیشخوان گذاشت. به من گفت که با او بروم. می‌گفت خیلی وقت است که جایی نرفته‌ام.

جیمی تمام سعیش را برای منصرف کردن مارتی کرد، اما مارتی گفت که خواهرزاده‌اش قرار است بیاید و به او کمک کند.

قرار شد پس‌فردا صبح، من و جیمی با ماشین مارتی حرکت کنیم.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
    پيام هاي ديگران ()   

یک

دختر، نزدیک یک ساعت پشت میز خشکش زده‌بود.

قرمزی چشمانش را پشت موهای سیاه و بلندش پنهان می‌کرد.

به محض دیدن جیمی سرش را بالا آورد. جیمی می‌شناختش.

روبه‌رویش نشست. دختر فقط توی دفترش می‌نوشت.

بعد بی رمق از کافه بیرون رفت.

جیمی می‌گفت که دوست یکی از رفقای دانشکده‌اش بوده، یک روز غیبش زده و دیگر پیدایش نشده، از آن روز، دختر دوره افتاده و از او خاطره جمع می‌کند. حالا هم نوبت من شده‌بود.

نه از دوست داشتن‌هایش سوال پرسید و نه درباره‌ی این که از او حرفی زده یا نه. فقط یک خاطره می‌خواست. اما تمام خاطره‌های دفترش یک چیز بود. بیست و چند نفر، فقط یک خاطره از او داشتند.

من هم همینطور.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

سونات

مارتی آرام آرام قدم بر‏می‏داشت.

مرد نگاهش به میزش بود.خاطرات دیوارها را می‏شنید.گهگاه شاید چیزی هم زیر لب می‏گفت.

بر میزش محیط شد.شاید به این فکر می‏کرد که آمده‏است تا کافه را پس بگیرد،شاید می‏خواست با او جروبحث کند.مارتی گرده‏اش را برای هر شلاقی آماده کرده‏بود.

مرد سرش را بالا آورد،مارتی را دید،لبخندش همه‏ی حساب‏های او-یا بهتر بگویم خودم- را به هم ریخت.

چیزی شبیه ”اینجا را خوب نگه داشتی“ از گوشه‏ی لبانش چکید.

با نیمخند موهومی تشکر کرد.

مدت زیادی بود که بدون حتی یک نفس اضافی،مارتی و مرد،روبه‏روی هم نشسته بودند.

سکوتشان آرام آرام از روی میز،کف کافه ریخت.

مارتی رفت و با یک جعبه آمد.آن را به مرد داد.

یک سازدهنی زنگ زده و یک دفتر کهنه که اگر مارتی راست گفته باشد،وقتی مرد،صاحب کافه بوده،همه‏ی میزنویس‏ها را در آن می‏نوشته.

مرد سونات خاطراتش را نواخت و رفت.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱
    پيام هاي ديگران ()   

گره

کافه با وارد شدنش سنگین‌تر شد.میان همهمه‌ی مشتری ها سخت می‌شد دنبالش کرد.

همه چیز آشنا بود.

همان کت،بی‌رنگ‌تر.

همان عینک،کهنه‌تر.

همان چهره،شکسته‌تر.

آنقدر تلنگر حضورش بی‌جان بود که مارتی را متوجه نکرد.اما من همچنان مبهوت مانده بودم.

همان سیگار همان وقتی را آتش زد و همان‌طور پک می‌زد.

کافه سبک‌تر شد.چشم مارتی تازه گرفتار گره‌ی ریسمان خاطره‌ی مرد شد.

خودش بود.بی‌نامی که مدت‌ها قبل صاحب این کافه بود و من و مارتی تنها مشتری‌هایش بودیم بی‌ آنکه نامش را بدانیم.

می‌گفتند یک روز بی‌هیچ دلیلی غیبش زد.همه جا دنبالش گشتند ولی،هیچ.

سال‌ها کافه پشت سنگینی کرکره‌ها خاک خورد تا مارتی آمد.

گرگ و میش بعد از ظهر بود و مرد با چشمانش روی تمام دیوار‌ها و شیشه‌های کافه دست می‌کشید،بعد از این همه سال.

مارتی آرام،مردد، به سمت میزش رفت.

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

یادداشت

یک ساعتی می شد که من و مارتی درگیر کتابچه ها بودیم .

من که هنوز نفهمیده بودم پیر از کجا اون کتابچه رو نوشه ، داشتم بین کاغذ های الکی فکرم ، دنبال خاطره پاره ای ، اسمی ، نشانی ، ماجرایی می گشتم .

می نوشتم :

‏‍‏‏‎”پیر وارد کافه شد ، مارتی انتظار دیدن هر چیزی را داشت جز پیر .

از رنگ بندی عجیب چهره ی مارتی می شد میزان وحشتش را تخمین زد .

نمی خواست سوال کلیشه ای و مسخره ی ”مگر نمردی؟“ را به زبان بیاورد .

 آهسته به مارتین گفت که برایش آبجو بیاورد . آرام آبجو را سر کشید ‏، به من نگاه نمی کرد . جیمی مبهوت مانده بود . پیر به مارتی گفت که به من بگوید اسمش پیر نیست ، و گفت کاغذم را پاک کنم ، داغی خشمش اراده ام را آب کرد ، کاغذ را خط خطی می کردم و پیر - مارتی دوباره گفت که نامش پیر نیست - آرام آرام از در کافه بیرون رفت .

مارتی من را نگاه می کرد .

گفت که در آخر کتابچه این جمله را اضافه کنم :

 - پیر -  ........ دیدن یادداشت روی شومینه به واسطه ی دختر جوان همسایه .

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

فهرست

مارتی اومد سرمیز من و کتابچه ها رو ریخت جلوی من روی میز .

بیشتر شبیه فهرست یا چیزی شبیه همین ها بود .

از حروف خاصی شروع می شد و جلد به جلد پیش می رفت .

قطار اسم ها ردیف شده بود ‏، جلوی هر کدام از ستون ها فقط یک جمله نوشته بود .

راب .... کفشش که توی باران خیس شده

تیم .... موی کلفت زیر گلو که از تیغ جا مانده

امیل .... آباژور سبز قدیمی که روشن مانده

فردی ..... پسر سفیدی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته

...

مارتی یادداشت اول کتابچه را خواند .

ماهیچه های دور چشمم آرام آرام توی سیاهی نگاهم می پیچید ...

پیر ،  آخرین فکر قبل از مرگ همه را لیست کرده بود ...

 

{ادامه دارد}

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

میراث

از وقتی چراغ قرمز آمبولانس توی کافه می چرخید ‏، مارتی دم در ایستاده بود ...

جنازه رو گذاشتند توی ماشین .

مارتی یه پوف گفت و بعدش ادامه داد : پیرمرد عجیبی بود ‏.

خانه اش دقیقا طبقه ی بالای مغازه ی  رو به روی کافه بود .

یک ساعت بعد از رفتن ماشین و وقتی که مارتی داشت  توی برکه یخ زده بهتش دست و پا می زد ‏، دختر جوانی که گویا همسایه پیرمرد بود ‏، وارد کافه شد ، یک کوه کتاب و نوشته داد به مارتی و گفت ‏: پیرمرد ‏- که من او را پیر (پی یر) اسم گذاشه بودم - روی شومینه اش اینها رو گذاشته بود و روی آن ها یادداشتی که : برسد به مارتی ، صاحب کافه ی رو به رو.

و بعد رفت .

 

مارتی به رد رفتن دختر خیره مانده بود ...

مارتی حتی اسم ‍‍”پیر“ را هم نمی دانست.

..

{ادامه دارد}

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

سکون

بارون کمتر شده بود ‏...

جیمی دم در کافه داشت جوینت می کشید ‏...

مرد یک ساعتی میشد که به شیشه  بخار گرفته ی کافه زل زده بود ‏...

مارتی داشت کافه رو تعطیل میکرد ‏،‏ به مرد گفت ‏که کافه تعطیله ،‏اما مرد هنوز داشت به شیشه ی بخار گرفته ی کافه نگاه میکرد ...

....

نورهای قرمز از خیابان ، در چشمان کافه می چرخید ...

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

چتر

عکس چراغ کافه افتاده بود توی شیشه ی در ، نمی شد خیابون رو کامل دید ...

شبح موهوم پسر بچه از توی کافه دیده می شد ، زیر سایه بان یکی از مغازه های آن سمت خیابان ، خیلی وقت بود ایستاده بود ...

جیمی رفت بیرون ، یه روزنامه گرفته بود روی سرش تا خیش نشه ، دیدم داره با پسر بچه حرف میزنه ...

دوتایی خیس آب اومدند توی کافه .

معلوم بود تا بحال حتی یکبار هم آتش کافه یخ پسر رو باز نکرده ، چشماش بین میز ها می چرخید . لباس پسر بوی بارون گرفته بود ...

جیمی گفت : میگه یک ساعت پیش مادرش بهش گفته اینجا وایسه تا بر گرده ...

...

چشمهای مارتی کم کم سرخ شد ...

+ حمیدرضا رفعت نژاد ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/٧
    پيام هاي ديگران ()